+
جمعه هجدهم آذر 1390- 2 PM - maryam(◕‿◕)
|
سلام الان وقت ندارم اومدم یه نشونه بذارم که یادم نره!
اول اینکه مدرسه ها دیگه دارن باز میشن و باید بدتر از همه این مدیر ...رو تحمل کنیم!
تابستونم با خوبیا و بدیاش گذشت!پنجشنبه با بچه ها رفتیم رصد انقد خوش گذشت که همه تابستون یه ور اون روزم یه ور!خیلی توپ بود!حالا بعد با جزئیات می رایتم!
فهلا!
+
شنبه دوم مهر 1390- 9 AM - maryam(◕‿◕)
|
سلام
قبل از این که ۲تا آپ پایینی رو بخونید یه چی بگم:
اگه حرفام تو دوتا آپ شبیه همه واسه اینه که یه شب آپمو نوشتم بعد سیو نشد منم فک کردم نیومده یه شب دیگه اومدم آپ کردم کلی نوشتم بعد که خواستم ذخیره کنم دوباره نشد منم مخم دیگه داغ کرد رفتم

با خودم گفتم دیگه آپ نمیکنم حالا امروز که اومدم دیدم نه بابا
دوتاش اومده فقط من سر کار بودم و بی خودی آمپر چِسبوندم!
+
شنبه دوازدهم شهریور 1390- 7 PM - maryam(◕‿◕)
|

+سلام به همه اونایے که مدتی که نبودم بهم سر زدند دمشون گرم
+سلام به همه اونایے که مدتی که نبودم بهم سر نزدند دمشون گرم
+سلام به اونایے که میدونستند نیستم ولی فک کردن هستم و به یادشون نیستم دمشون گرم من همچین آدمیم
+سلام به اونایے که اومدن دیدن نیستم بے نشون رفتن دمشون گرم ولی حالا یه کامنتیم مے ذاشتید بد نبود
++احوالات؟(خالی)
+ماه رمضونم که تموم شد
کم و بیش تا میتونستم گرفتم!
تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد این مدت هم نت بودم هم نبودم نظرارو میخوندم ولے هم وقت نمی کردم ج بدم هم همونطورے که گفته بودم حس نتم نبود!
+تو این مدت با بهترین دوستم که از صمیم قلب دوسش داشتم بهم زدم یعنی بهم زدیم آپ قبلیم واسه اونه!خیلی روش حساب میکردم اما گند زد به همه حسابام.. بیخیالش!فقط از این دوستی یه چی فهمیدم اونم اینکه هیچ وقت نباید روی حرفایے که هر کسی به زبون مے یاره حساب باز کرد باید به دل طرف نگا کرد که اونم شناخت می خواد شدید
........بیخیخے چے دارم میگم..
++شما چے کار کردید با ماه رمضون روزه گرفتید؟J
++چن روز پیش اومدم آپیدم یادم رف کپی کنم بعدشم سیو نشد منم دماغم سوخت 
دیگه آپ نکردم
شب عید مامان لطف کرد یه برنامه بسیار جالب بسیار جالب طراحے فرمود
صب رفتم با فاطے خیابون یکم خرید و اینا عصرم با مامان با عجله رفتیم پاساز مامان لباس خرید واسه روز عید انقد خیابون شلوغ پلوغ و باحال بود که نگو ولی حیف که ما یه برنامه مزخرف داشتیم
خلاصه سریع اومدیم خونه حاضر شدیم رفتیم رستوران اگه بگے پشه اونجا پر میزد نمی زد یعنی میزدا ولی همه 2نفری اومده بودن منم حوصلم خفن سر رفته بود شامو که زدیم به بدن رفتیم پارک این قسمتش خوب بودا ولی خوب اسکیت نبرده بودیم و دلمان آب شد!قبل از ساعت 10گفتن هوا سرده بریم خونه دیگه اونجا جوش آوردم تا امروز صبم باشون قهر بودم
دیگه آشتے کردم

امروز از برنامه عمو قناد هست زنگ زدن با خواهرے حرف زدن هممون خونه مادری بودیم خیلی با حال بود همه حول یا شایدم هول بودن(محمود بودن)انقد خندیدیم
دوستم اس داد :اا آجیت تو تلویزیونه گفتم اااااا راس میگے خره خودش نے صداشه!
+این چن وقت با دختر همسایمون میریم دوچرخه سوارے خیلی حال میده!
دیگه چه اتفاقے افتاد یادم نیست!
++هان راستےعلے دوباره یه آهنگ داد طبق معمول ناناز!هی را به رامنو خوشحال میکنه!

++کامران و هومنـــــ ــ ـــم ه دیگه ترکوندند با آلبوم جدیدشون!




+
پنجشنبه دهم شهریور 1390- 1 AM - maryam(◕‿◕)
|
سلام
خوبین بروبچ؟!
چن وقته دیگه نت نیومده بودم دیگه حسش نبود
الان روزم امروز زیاد گشنم نشده!ولی الان اعصاب مصاب ندارم!
خلاصه!
+تو این چند روز بهترین دوستمو شناختم!!فقط میتونم بگم شناختمش!!آپ قبلیم مربوط به همون رفیق الکی بود!!
+نمی دونم چی آپ کنم حرف واسه گفتن زیاد هست ولی امان از دست این حس که خیلی وقتا نیس!
همیشه از دوست داشتن میگفتی وهمیشه در دلم به حرف هایت شک داشتم
امروز دیگر نمی گویی دوستت دارم و من حالا تو را باور دارم
عجب دنیای بی مزه ای!
نکتهی خوشحال کننده نه تصحیح میکنم نکته ی بسیار خوشحال کننده
البوم کامران و هومن به دستم رسید!
حتما دانلودش کنید محشره!
+
شنبه پنجم شهریور 1390- 3 PM - maryam(◕‿◕)
|
دلم میخواد تو صورت بعضی آدما فقط نگا کنم و با نگام بگم که بد از دستشون
کفریم!(منظور از آدما یه نفره!)
+
سه شنبه هجدهم مرداد 1390- 0 AM - maryam(◕‿◕)
|
سام علیک!
احوال شما؟منم ای بد نیستم!
دیگه واقعا حوصلم سر رفته!
روزنوشتم:
پیروز عروسی دعوت بودیم
آقا عجب عرو30 بود!!!!
جمعه رفــ ـ ـتیم ویلا مهمون داشتیم شبم خودمون مهمون بودیم!
خلاصه شب شد رفتیم
بــــعـــد از مختاربا هم رفتیم پارک!یک ضد حالی بود!اونا جلو میرفتن ما پشت سرشونـــ کلی ذوقیدم که حالا میریم پیست یهو دیدم وسط پارک وایسادن از این که جا پــ ـارک پیدا کرده بودن هورا شده بودن!انقدر اعصابم خورد شده بود که میتونستـــــــم تک تکشونو قورت بدم!!!!!!

یعنی در اصل تا لب چشمه رفتمو تشنه برگــــشــتــم هی وای من_----__ منم دیه قهر کردم رفتم واسه خودم احسان گوش دادم!
دیـــــگه هرچی بابایی گفت خو فردا شب می یایم تو کتم نرفت که نرفت!
حالام که صب شده طبق معمول ساعت10 بــــیدار شدم یه چیــــ خوردم
سرم درد میکنهــــ!
خالــــهــــ اومــــد اینــــجا!
خواهــــری رف شنا!
مامانــــ اومد خونــــهــــ!
من اومدم نتــــ!
اومدم تو اتاقم راحتــــ باشم وای اینا اومدنــــ نشستــــن هی با مــــن حرفــــ میزنن
وه بریـــنـــ بــــــیـــرون
حوصلتونـــو ندارمـــ
خدایـــی عجب تابســـتون کسل کشنده اییه هـــا!!!!!!!!!
اولین سالیه این طوریه با این که امسال بیشتر بیرون میرم و کلاسو اینا!
وه
وه
وه
وه
وه
وه
آدم میخـــواد بالا بیارهـــ!این رفــــــیقـــام که همشونـــ اسگــ ـلنـــ!
بـــعضیــ ـاشـــون که دیـــگـــ ـــه مثـــه خــ ــ ــر یکیـــ یه دوســـ پســـر پیداکردنـــ اونام هی واســـ ـــشون دستور صادر میکــــ ــ ـــنن اینجا برو اونجا نرو اینو بپوش اونو نپوش
وه
وه
چقـــد خــــــلـــن!

ب ن:خیـــلیا رو دارم ولیـــ تنهامـــ!!اندازه موهـــای ســـرم رفیقـــ دارمـــ ولـــی تنهام
هر وقت میـــرم پارکـــ تنهام
کلاس میرم تنهامـــ (به لطــ ـــ ـ ــفـــ استاد!!!!!)
مسافرتـــ میریمـــ مـــنـــ یکی تنهامــــــ
دلم ک میگیره تنهام!
دلم یهـــ رفیقـــ فابـــریــــــک میخـــواد!که مثه خودم باشـــهـــ!!!!

+
شنبه یکم مرداد 1390- 7 PM - maryam(◕‿◕)
|
+حالم خوش نی!
هم واسه رفیقم!
هم خودم سرما خوردم!
+
سه شنبه بیست و یکم تیر 1390- 8 PM - maryam(◕‿◕)
|
سلوم علـــیک! من اومــــــدم!
اصلا کسی فهـــمید نبودم:(
یه چیزایی تو دفتر زردولیم نوشتم حسش نی اینجام بنویسم!
فقطـــ یه چند تا چـــیز مینویســـم:
+یه پسر 18.19 ســـاله تو راهه برگشـــت اومد به مسئول اونجا گفت معذرت میخوام آقا میشه لطفا این شـــــــــعلهـــ ی کولـــر رو یه کم زیاد کنید!!!!!!شعله؟؟؟کولر شعله داره آخه بچهـــ؟؟؟؟؟
+با خیال راحت واستاده بودم تو پنجره هتل داشتم بیرونو نیگا میکردم(فک نمیکردم دیده بشم)یهو دیدم یه هف هشتا پسر واستادن دارن بالا رو نیگا میکنن!گفتم خدایا یعنی اینا منو میبینن؟نه نمی بینن!چرا میبینن!!تو فک بودم که یکیشون دس تکون داد فهمیدم هی وای من!!!! (این تیکش بر خلاف همیشه بم فاز داد شاید به خاطر اینکه فاصله زیاد بود!)
+مسافرت دسته جمعی بیشتر حال میده!
+دلم تنگولیده واسه رفیقام!! +نمیدونم سرما خوردم یا حساسیته حالم خیلی بدولـــــــــیه! +دارمـــــــــ آهنگـــــــــ تـــــــــ ــ ــــز علیموــــــ گوشــــــ میدمـــــ ـ!به آدم روحیه میــــــده!!جــــــیگرتـــــــــو علـــیــــــــــــ!!
×دیگه یادم نیـــ): من دیگه برم امـــروز کلاس نقاشی دارمـــ هنوز هچی نکشیدمـــ!!2 جلسه امـــ هســـت نرفتـــم اگه بدونـــ کار برم کلمو میکنه!!
خالممـــ اینجاست با خواهری نشستن تو حالـــ سر تیـــلیــــــویزیـــون دعوا میکـــنن!بـــرم جـــداشـــون کنم!
پ ن:میـــــ ــ ـ ــــخـــواستمـــ عکـــس آپلود کنـــم نشـــد!جایـــی که همیـــشه میرفـــتم خرابـــده خـــبرشـــ!
ب ن:هی رنگ متنو عوض کردم دیدم مشکی بهتره!
+
دوشنبه بیستم تیر 1390- 12 PM - maryam(◕‿◕)
|
سلام علیکم!
حوصلم سر رفته
!الان یه هفتس دلم میخواد برم پیست دلم لک زده واسه اسکیت!کاش میشد الان میرفتم........!ولی کسی نیس ببرتم منم حال ندارم پیاده برم!
یه دفه به سرم زد تا بیکارم بیام .......!
هیچی اومدم خدافظی کنم دیگه!دیلم تنگ می شویید!با گوشیم میام نظراتونو میخونم ولی ..!البت فردا میرم ولی از حالا مامانم دور خونه را میره میگه
ـ وای چقد کار دارم!
_خدا مرگم بده تا فردا چطور کارامو تموم کنم؟!تازه زنگ زده خالم فردا به عنوان نیرو کمکی بیاد کمکمون!!!!
نیس یه ۶۰تا بچه داریم خیلی کار داریم!
هرچی میگم آخه مامان جان به جا این که هی را بری بگی کار دارم برو کاراتو بکن!!!!!!!!البته هرچی فک میکنم چی کار داریم نمیفهمم
!دیگه واسه همین میدونم اگه کسی فردا طرف کامپیوتر بیاد.........(سانسور میشود)!!خلاصه حلال کونید!میخوام برم قله قاف!والا آخه ما که شانس نداریم یه وقت دیدی رفتیم و یه قطار دیگه صاف زد به ما دیگه اونوقت....!!(صلوات)
دوستون دارم!تا ۲شنبه هفته دیگه بای!
+
یکشنبه دوازدهم تیر 1390- 8 PM - maryam(◕‿◕)
|
سلامـ ـ ــ من غمگــ ــیــ ـ ــ ـ ــن شدم!!
آخه علی دوباره آهنگ جدید داده!!آره این ناراحتی نداره!!ولی آخه چرا این قد نازه!! دلم میخواد بزنمش!!چرا این طوری میکنه با دل من!!!! هی هی!خدایی منــــ ــــخــــیلی نازــــشــــ دارم!مخصوصا این
آهنگ تزش که اصلــــا نمیتونم هیچی در موردش بگم!!از بس نانازه...........!!!!
حالا قضیه این ددی که اولش میگه یعنی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟...
+...........عزیزم ای وای قربوت بره ددی؟؟؟؟؟؟!!!؟؟؟؟!!!هی وای من!!
+هی هی!!
+امرو با میتــــی و فاطــــی رفتیم یه باشگا اون سر شهــــر!که یه کلاس ثبــــت کنیم نام!باشگاهه بــــسته بود!!مام بادماغایه سوخته برگشتیم خونهــــ!!
+بعدشم رفتیم هلالــــ احمر از این کلــــ ــــا س امداد و نجاتا نوشتیمــ ــ کمی بخندیدیم!!
+الان 2.3هفتس میخوام کفش بخرم اما چیزی که دوس دارم نمیبیــــنمــــ!همشون قدیمینــــ وترکاریـ ـــ ــــ!اشتبا نشـــ ـه منظورمــــ همون تکراریهــ ــ !
+دیگه این روزا چه اتفاقی افتاد؟؟؟!!!
+دیگه هیچی!اهان دیروز یکی از دوستای پارســالــمــــ زنگولید گف بیا ببینمت!خلاصه رفتم با هم رفتیم پاتوق همیشگی بستنیدیمـــ !داشتیم در مورد یــــه یارویی حرف میزدیمـــــ بعد وقتی اومدیم پایین که بریم دیدیم داره دو لپی آب هویچــــ بستنی میخوره!
+عصرم رفتم کلاس نقاشی!اولین چیزی که کشیدم یه چخره بود!بد نشد!
+دیروز که میخواستم برم کلاس بابام خواب بود!گفته بود بیدارش کنم ولی دلم نیومد....!
..!!واسه همین تا سر کوچه رفتم دیدم خیلی آفتاب خلاصه تصمیدیدم که واسه اولین بار سوار این تاکسی خطیا بشم!!تجربه بدی نبود!!
+بعد از کلاس میتی اومد دنبالم با هم رفتیم یه باشگا دیگه بسکت ثبت کنیم نام.که آخرشم گفتم بیخیال تابستون بیکاریش قشنگه!!
+بعدم که اومدیم خونه!!ولی دیشب اعصاب مصابم خورد بود!

+
پنجشنبه نهم تیر 1390- 1 PM - maryam(◕‿◕)
|
نشستم پشت کامپیوترمـــ!
بیرون باد می یـــاد!چادرم رو بنده !دیوونم کرد از بس بالا پایین پرید!حال ندارم برم برش دارم!بذار خوش باشه!
13میرم مشهد!تنها میریمــــ ـــ ـــ اولینـــ باره که تنها میریم!
از 2 شنـــبـــهـــ میرمــــــ کــــــلاس نقاشیـــــــــ !گفته کاراتو بیار اما..... من فقط واسه خودم میکشم!تو دفتر خاطراتم!نمیدونمـــ....!یه کاریش میکنم!!
صب رفتم بیرون!از عابر مامانـــ پول گرفتم !
تو صف بانک 2تا دختر داشتند در مورد دوس پسراشون حرف میزدند!
حالم داشت به همــــــ میخورد!
نه به خاطر اونا واسه شلوغیــــــ!
پولو گرفتم!رفتم خیابونـــ کیفی که دیروز دیده بودم خریدمـــ!مامانم گفتـــ یه چی تخفیـــف بگیر!
اما من روم نشد!بیخیـــال زشتهـــ!
بلاخره خریدمـــشـــ !بد از اونـــ همه دل دلـــیـــ کردن!
نمیتونم انتخاب کنم
!ولی بلاخره انتخاب کردم!
از مغازه اومدم بیرونـــ!اومدمـــ خونهـــ!
الان پشت کامپیوترم!!!!!!!چیـــــــــ میــــــگـــی نه بابا!!!!!!!!!!؟؟؟!!!؟!؟!؟!؟!؟
+علی دوباره آنگ جید داده..........!
ب ن:دیروز با خواهری حوصلمون سر رفته بود!تخم مرغ سفالی رنگ کردیم!خیلی ناناز شدند!مامان بابا هم خونه نبودن!وقت کنم عکس تخم مرغا رو میذارم هنرو حال کنید!
+
یکشنبه پنجم تیر 1390- 2 PM - maryam(◕‿◕)
|
سلام
من اومدم با.........با چی اومدم؟؟!!!با هیچی با دست خالی!حوصلم سر رفته!دلــــ ــمـــ میخواد برم مسافرت اونم مشهد.برم با خودم یکم بخلوتـ ـــ ــ ـــم شاید یه کم آدم شم!البته بابایی قول داده بریم یعنی قرار بود این هفته بریم که به فک و فامیلامون ـــگفتیمــ ـ گفتند مام میایمـ ــ اما 14به بعد خوب مام نرفتیم که با هم بریم اگر نه الان مشهد بودم!اوففـــففـــفففـــففففـــففـــ ـ ــ !کلاس ملاسم که...هیچی نیست!حالا فرادا میخوام برم کلاس نقاشی!آخ جون نقاشی!اینجام دیگه حال نمیده!هی بیام آپ کنم که چی بشه............
حوصلهــ ـ موصلش نی!نظرم که پر!نمیتونمـــ جواب نظرامو بدم یه وقتـــ ـــ ناراحـ ــ ـــت نشید!
+
جمعه سوم تیر 1390- 3 PM - maryam(◕‿◕)
|
سلام دیروز با بابایی رفتم کارناممو گرفتم........
.....گند............گند..........................
.....خاک تو گورم....هی وای من این چه نمره هایی بود!!!!واسه خودم عجیب بود واقعا!!!!!!
............معدلم 18.50شد!فاجعس!!وای بدتر از همه این که زیستمو 20نشدم!! شاید بگید خیلی بچم که اینو میگم ولی خوب میخواستم 20شم آخه همه چی رو بلد بودم هنوزم کتابمو حفظم ولی....آخی چقد دبیرمون فحشم داده!هی هی....
بچه ها خدایی یکی به من بگه چی کار کنم این کد نظرا بیاد خفه شدم اینجا!!

+
یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390- 2 PM - maryam(◕‿◕)
|
سلام الان نمی دونم خوشحالیمو چطوری نشون بدم !(آروم باش عزیزم)از بس جیغ زدم دیگه....
امسالم تموم شد ولی خوب میدونم نمره هام بد میشه بیخیال سال دیگه جبران میکنم البته بماند که خیلی سخته که معدلم کم بشه ولی چی کار کنم دیگه
وللش تابستونو عشقه...........راستی بچه ها امروز واسم روز مهمیه ترو خدا واسم دعا کنید از ته ته دلتون!!
+
چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390- 3 PM - maryam(◕‿◕)
|
سلامــ مورچه ها!خوبین؟من خوب نیستم!یه مچکلی پیش اومده.......این مشکلات دیگه حوصلمو سر بردن!!!!



واسم دعا کنیــ ـ ــ ـ ــد!!به دعاتـــــ ـ ــ ـ ـون نیاز دارمـ ـ ـ ـ !..........

راستی مورچه ها من وبه همتون میام ولی نمیدونم چرا وقتی میخوام واستون نظر بذارم این کدش نمیاد!
الان یه عالمه نظر دارم که نشده به هیچکدوم جواب بدم!!!!!دلم پوسید!!
نمیدونم چرا این طوری شده!!!!!!!
گفتم که یه وقت نگید بی مرامم یا کم آوردم(رویایی) نه !مشکل اینه که گفتم!
+
دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390- 2 PM - maryam(◕‿◕)
|
سلام بچه ها آهنگ علیمو دیدین؟(علـــــ ـ ــ ـــ ــ ـی پیشـــ ـــ ـ ــــ ـ ــتاز-اهلا و سهلا)
انقد ناناز مثه خودش!اگه یه پسر ناناز باشه که دوسش داشته باشم پیشتازه (و البته هومن) خیلی استایل و استیل و خوندن و حرف زدنشو دوس دارم!!
به ادم زندگی میده
!!!!!
کامران و هومنم که یه آلبوم تو راه دارن
ولی یه سایت موزیک نی بری مثه آدم یه آهنگ دانلود کنی!همشون با ف ی ل ت ر ن یا اصلا به رو خودشون نمی یارن حالا اگه یه وبه موزیک خوب سراغ دارید معرفی کنید مژدگونی بگیرین!!!

+
دوشنبه شانزدهم خرداد 1390- 10 PM - maryam(◕‿◕)
|
سلام حالدون چیطورس؟خبین؟ما که خب نیستیم!!!!!!
ما چهارشنبه امتحان فیزیک داشتیم

از صب که شروع کردم بخونم تا شب گریه کردم!وای اصلا وقت نداشتم!حتی شامم نخوردم!ساعت 4تازه فصل آخرتموم شد!
ولی چه تموم شدنی!!
خلاصه کلی به خودم فشار آوردم 3تا فصل آخرو خوندم!
داشتم دیوونه میشدم!!شارژم نداشتم که به دوستام اس بدم که یکم آروم شم!(البته مامی عصر رفت گرفت)خلاصه شب زنگیدم به مهسا کلی حرف زدیم !
تا اومدم بخوابم 1 شد!قرار شد با پری تا صب بیدار باشیم بخونیم بعد دیدم نه خیلی خوابم میاد!به پری گفتم و خوابیدیم!تا ساعت 3!برای اولین با 3 بیدار شدم که فیزیک بخونم!!!!!!!!!!!!!!!خودمم باورم نمی شد!!!!
همه خواب بودن......
نامردا اون روز زنگو زود زدند ما تا رسیدیم زنگو زده بودن تازه این مدیرمون درو بست که مثلا نذاره ما بریم تو انقد بدم می یاد از آدمای عقده ای(هه من تازه میخواستم برم مدرسه اشکال بپرسم هه هه هه هه..هی وای من)
بله اینک ما سر جلسه بودیم!!!بچه ها رو که دیدم اشکم دوباره گریم گرفت!
احساس میکردم هیچی بلد نیستم!
تا برگه ها رو دادن همه چشما گرد شد!!
هان هان ؟؟؟!!!آخه امتحانمون استانی بود!!






اصلا سوالاش..........
.......... بعضی حفظیاش چیزایی که ما کار کرده بودیم نبودن!خلاصه خیلی بد بود
ما هم به خودمان فُــــــــشار(به قول آقای براتی)آوردیم کمی تا قسمتی نوشتیم!
وای وای د تر از همه این که دبیر اون کلاسیا به اصطلاحـــــ ـــــ ــــــــ ـــــــ ـــــ ـ ـ ـ ـ ـ ریاضیا قشنگ واسشون میگفت!!!!چقد ما حرص خوردیم!!

ههـ ـ ـ ـ ههــ ـ ـ ـ حالا خدا کنه نیفتیم..هـــــ ـ ـ ـ ـی وای منـــ ـ ـ ـ ـ ـ حالا باز خوبه مستمرامون خوبه!
من که از بی خوابی و اعصاب خوردی(البته خورد که چه عرض کنم پودر)و گشنگی و.... وقتی بلند میشدم سرم گیج میرفت اصلا نمی تونستم راه برم
خلاصه دیروز تاشب سر همین امتحان فیزیک...........من مردم!الانم از اون دنیا دارم آپ میکنم!
هرکی می یومد بیرون این شکلی بود
و این شد که همه مورچه ها زیر فشار امتحان فیزیک له شدن!
+
پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390- 2 PM - maryam(◕‿◕)
|
امروز با توپ پر رفتم مدرسه که با دبیرمون دعوا کنم!
بگید چی شد....
چیزه خاصی نشد امروز نیومده بود!

+
سه شنبه سوم خرداد 1390- 1 PM - maryam(◕‿◕)
|
سلام
وای امرو امتحان خر داشتیم(ریاضی)اصلا دلم نمی خواد اسمشو بیارم اه اه هزار بار اه به این ریاضی!!!

درس فقط زیست!!
چیه این ریاضی آخه!منه بدبخت شانسم ندارم!اول که رفتم شماره منو تلپی چسبونده بودن رو یه صندلی چپ دست و از اون جایی که من بچه مظلومیم
هیچی نگفتم نشستم خلاصه ستون مهره هام الان متمایل شدن به سمت چپ!!
از اونجاییم که من خیلی از گرما بدم میاد بنده رو گذاشته بودن تو برق آفتاب!
دلم میخواست برم موهای تک تک این معلما رو بکنم !
انقد اعصابم....شده بود که همه چی پرید حالا قراره پس فردا برم دعوا
خدا رحم کرد خانوم امامیان باز فهمید من دارم آتیش میگیرم یکی از بچه ها که برگشو داد منو نشوند جاش.خدا یکی تو دنیا صداتا تو آخرت بت بده خانوم!
بلهــ ـ و به همـ ــین دلایلـ ــ اولینـــ ــ ـ امتحانــــ ـ ـ رو خیلــ ـی گند شـ ــوت کردیمــــ رفت!!
+
یکشنبه یکم خرداد 1390- 2 PM - maryam(◕‿◕)
|
تولدم مبارک!امروز تولدمه کیک تفلد سفرش داده بودم صبح که با ددی و فاطی رفتیم بگیریمش (

)گفت چی بنویسم روش گفتم بنویس مورچه!
-چی؟مورچه؟بله مورچه! بیچاره داشت از خنده میپکید البته من که ندیدم فاطی میگفت!بعد گفتم یه نقطه از این کاکائو بزن کنار کیک
حالا بیچاره با خودش میگه هَی وایِ من اینا کی بودن دیگه اول صبی!هرچیم فک کنه نمیفهمه اون نقطهه چیه!!!!!!
ولی حالا به شما میگم که از فضولی که نه از کنجکاوی جوش نزنید این نشونه کلاس ماست و معنیش:یه مورچست که له شده!!
خلاصه بچه ها کلاسُ جینگولی مینگولی کردند یه عالمه کادو هم واسم آورده بودند ای جان انقد نانازن!فقط از خدا سلامتی و آبرو میخوام!اگه این دوتاهمیشه باشن آدم خوشبخته خوشبخته.......

حال ندارم زیاد واسه خودم نور نوری کنم همین بسه!!
+
سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390- 1 PM - maryam(◕‿◕)
|
امروز تولد فاطمس تولد عشقم
تولد عزیزترینم!
تولدت مبارک گل نازم!
+
چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390- 4 PM - maryam(◕‿◕)
|
سلام محال ترین عشق!
باور کن این مدت خیلی اومدم بهت بسرم اما وبت باز نمیشه!همین الانم هر کار میکنم وبت باز نمیشه!!
+
سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390- 2 PM - maryam(◕‿◕)
|
سلام

خوبین سوسکیا!
راستش این مدت حسش نبود بیام آپ کنم البت هنوزم نیس!!!
امتحانا هم که دیگه دارن ویاند سراغمون!هی وای من و اینا!کی حوصله داره؟؟!!!

تا بعد که حس آپ کردن پیدا کنم!!!!

+
جمعه نهم اردیبهشت 1390- 5 PM - maryam(◕‿◕)
|
الان میام
مامانمه که صدام میکنه اما من نمیخوام برم انگار دلم نمیخواد صدای کسی رو بشنوم..........
چند وقت قبل از عید دلم خیلیییییییی گرفته بود نمیدونم چم بود ولی دلم گرفته بود اما خوشحال بودم عید میاد دوباره جون میگیرم میشم همون دختر سر زنده!کاشکی میشد بعضی روزا رو از زندگی حذف کرد!
دلم گرفته ،
دلم گرفته از خودم ،
دلم گرفته از دنیای اطرافم ، از آدماش از تموم بدیاش...
عید اومد و من از حسم با مامان بابام حرف زدم هر کاری کردند که حال و هوام درست بشه رفتیم مسافرت ..
تویه عید این حس لعنتی نیومد سراغم امیدوار بودم دیگه نیاد .اما امروز دوباره هست دوباره داره منو میکشه..........حالا باید چیکار کنم؟؟
نمیدونم ولی شاید عیب از خودمه خیلی از خدا دور شدم حالم از خودم به هم میخوره من یه آدم احمقم از خودم بدم میاد........
وقتایی که درست نماز میخونم آرومم ولی من احمق یه وقتایی خدامو فراموش میکنم خدا بهم همه چی داده ولی من......
چسبیدم به دنیا چسبیدم به این چیزای کس کننده
احساس میکنم خودم نیستم.......
همه چیز هست اما اون چیزی که باید باشه نیست اون حس آرامش درونی نیست!!افکارم خط خطی و پریشونه!!!!!!
دیگه نمیرم بیرون هر وقت میرم خیابون وقتی بر میگردم این حس میاد سراغم!!
کاش میشد هیچ کس واسم مهم نبود
کاش فقط حواسم به درسم بود کاش به این فکر نمیکردم که همیشه منظم باشم همیشه لباسام اتو کشیده باشه کاش واسم مهم نبود موهام چه شکلیند کاش به این فکر نمیکردم که کاش فلان لباسو زودتر بخرم کاش میشد بفمم اگه به حرف عقلم گوش میدم خیلی به نفعمه در اصل کاش خودمو باور داشتم........به قول دنیز عزیزم من دوست ندارم که با دیدن هر فیلمی عاشق بازیگرش بشمو تا 10 روز فکر و ذکرم اون باشه.کاش میشد بدون اینکه فکر کنم بقیه چی میگند زندگی کنم کاش مثه قبل از آپ کردن وبم لذت میبردم.کاش فکر نمیکردم که بقیه در مورد من چه فکری میکنند
موجم عوض شد
ولی من واقعا یه چیزایی رو دوست دارم چرا باید از چیزایه خوبی که دارم بدم بیاد میبینید چه زود فرکانس مغزم عوض میشه؟؟.
از این که منظم باشم از این که موهامو درست کنم گیره بزنم
اسکیت بازی کنم بابامو بوس کنم مامانمو بغل کنم با آجیم دعوا کنم لباسای شیک بپوشم از همه چی سر در بیارم
آره باید خودمو تغییر بدم باید خودمو باور کنم باید باید باید دیدمو عوض کنم باید برگردم به دنیای صورتی خودم......................................باید خودمو دوست داشته باشم باید به افکارم نظم بدم باید به خودم احترام بذارم.
دیگه به هیچ کس چه دختر چه پسرحتی نگاهم نمیکنم...... فک کنم باید یه کمم مغرور بشم....غرور چیز خوبییه.شدم شبیه آدمایی که شکست عشقی خوردند هه هه هه هه هه ولی عمرا خودمو درگیر این کارا کنم
آخر این پست از دنیز عزززززززززیززم ممنونم که ناخواسته با حرفاش کاری کرد این پست یعنی افکار من مسیرش عوض بشه
راستی یه چیزی بگم حالا که موجم عوض شد من سبک زندگیمو دوست دارم
چون خوب زندگی میکنم خودمم دوست دارم فقط خودمو باور ندارم
ولی دیگه همه چی تموم شد
برمیگردیم به دنیایه صومتی دخترانه ی خودمان!
راستش خودمم نفهمیدم چی میگم ولی یه چی فهمیدم اونم این که من خودمو باور ندارم.......
دیروز یعنی روزی که اینو نوشتم اینجا بارون میومد رفتم پارک یه کم قدم زدم
با خودم حرف زدم خودمو نصیحت کردم
شاید سر عقل بیام......................
تا حالا این افکار سراغتون اومده؟
+
سه شنبه شانزدهم فروردین 1390- 2 PM - maryam(◕‿◕)
|
سلام من اومدم
خوشحال شید
خوب دیگه خودتونو نکشید
دلم واسه همتون تنگولیده بود
میخوام از خاطرات آخر عید بنویسم
خوب از کجاش بگم؟!!!!
اول رفتیم مرودشت رفتیم تخت جمشید که به من خیلی حال داد البته شب خیلی شلوغ بود نشد بریم برنامه ی نور و صداش رو ببینیم..........
فردا صبش رفتیم که اونم خیلی حال داد
یه دسبند خوشمل خریدم اسممو رو به خط میخی نوشته انقده خوشمل
بعدش رفتیم شیراز شیرازم خیلی خوش گذشت
(شیراز بعد از اصفهان شهر مورد علاقه ی منه)
فرداش که میخواستیم بریم بوشهر و گناوه اینا دلم نمی یومد از شیراز با این همه قشنگیش دل بکنم
خلاصه هر جوری بود به کمک خانواده و بقیه خانواده ها و پلیس و شهرداری و آتش نشانی و آموزش پرورش و ...این دل بنده کنده شد و رفتیم بوشهر و گناوه
وای وای چقد تو بازار گرم بود میخواستم فرار کنم دیگه از گرما
من خسته شده بودم اینا هنوز خرید داشتند (البته خودمم ......)خلاصه تا دم غروب ما رو چرخوندند تا این که (به جای خوبش میرسیم)رفتیم ساحل.................
اونجا کلی بازی کردم(کوچولو)کلی نقاشی کشیدم در کل توپ توپ بود.......
بعدشم که دیگه برگشتیم به سمته شیراز شب اومدیم آباده خوابیدیم
صبم اومدیم به سمت اصفهان نصف جهان
تو راه رفتیم شهر رضا اومدیم بریم تو که گیر دادند باید چادر سر کنید منم.........
حالا من بلدم چادر سر کنم بعضی وقتا می پوشم ولی شال پوشیده بودم و موها رو خوشجل موشجلا درسیده بودم
آقا چادرپوشیدم پایه خنده چادررو میگرفتم شالم می افتاد شالم درست میکردم چادر می افتاد خلاصه کلی 3کاری شد..
بهدم که گازشو گرفتیم اومدیم اصفهان
در کل خیییییییییییللللللللللللللللللللییییییییییییی خوش گذشتید فقط یه بدی داششت اونم این که نشد کسی که دوست داشتم ببینم رو ببینم

یه بدی دیگه هم داشت که سوتی ناجوری دادم گناوه داشتیم خرید میکردیم مامانم گفت 500تومن داری گفتم اره تو کیف پولم هست من دستام پر از پلاستیک و اینا بود از تو کیفم کیف پولمو در آورد یه دفه یادم افتاد وای یه چند تا شماره که به زور... تو کیفمه وای یه دفه همه چی از دستم افتاد خدا رحمم کرد زود یادم افتاد کیفو از دست مامانم قاپیدم مامانم همینطور مونده بود گفتم ااااااا از پولای من اصلا من پول ندارم!!!!!!!!وای انقد مسخره بود که نگو ولی فک کنم یعنی مطمئنا مامانم فهمید چه خبره چون خندش گرفت.........چلمنگم من!!
+
دوشنبه پانزدهم فروردین 1390- 2 PM - maryam(◕‿◕)
|
آین آپ واسه توئه
...............
..........................

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک
تو وجودت واسه من یه معجزه ست
مثل تو هیچ کجا پیدا نمیشه
روز میلاد قشنگت میمونه
توی تقویم دلم تا همیشه
تولدت مبارک گل من

......
.......

میگویند آغاز نو شدن آغاز تازه شدن بهار است اما برای من روز میلاد تو سر آغاز فصلی دگر از زندگیست تولدت مبارک
........
..........

باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
لمس بودنت مبارک
.................
...............
عظیظم طولدط نور نوری
سد صال به این صالا
بخشید که انغدر دیر شد
میدونی که اینجا نبودم
...............
................
+
پنجشنبه یازدهم فروردین 1390- 6 PM - maryam(◕‿◕)
|
سلااااااااااااااام
چطور مطورین؟!
بعضی از معلما(ببخشیدا همشون نه)بعضیاشون واقعا ..........
یکی نی بشون بگه عید وقت استراحته!
چی تو سر بعضیاشون میگذره؟ 
این خواهری من(
) 2.3 روز داره مینویسه بیچاره!!(تازه کلی دیگه هم داره)هرچی میگیم کوتا بیا بیخیال حرفش یکیه میگه باید بنویسم!
امروز دارم میرم
دلم واستون تنگ میشه........
گریه نکنید بابا
زود میام(میخوام نیای!!نه؟)
میدونم دلتون برام تنگ میشه



ولی چاره ای نی دیگه باید تحمل کنییییییییییید!!!!!!!!!!

یکی اینو بگیره خودشو کشت

به هر حال دلم خیلی واستون تنگ میشه
دوسسسسسسسسسسسستون دارم

+
شنبه ششم فروردین 1390- 9 AM - maryam(◕‿◕)
|
سلااااااااااااام
امروز شارژ شارژم

امروز خدا قشنگ ترین هدیش رو قبل از این که باشم بهم داده
قربونت برم خدا
امروز روز تولد قشنگترین گل زندگیمه

تولد گلمه

تولد نازمه تولد عزیزمه

بابام..........................
میلاد تو طلوع نور
، در قلبی مه گرفته بود نفسی گرم در فضای سرد و غریب
گلی شکفته در بهار
تولد یک شعر دلنشین شعری در واژه های نگاهت و در قافیه های کلامت
تولدت مبارک

کدامین هدیه را به قلب مهربانت تقدیم کنیم که خود گنجینه ی زیبایی های عالمی؟ ای شیرینی لطیف ترین سرود طبیعت، چگونه خدا را برای چنین بخشش رنگینی شکر گوییم؟
تولدت مبارک



.


+
پنجشنبه چهارم فروردین 1390- 11 AM - maryam(◕‿◕)
|